تبليغاتX
فلسفه .....زیستن.
به هوای دیدارت پرواز را می آموزم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط تک ستاره   | 
 روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا

هرباربه فرشتگان این گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به

سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟


چه می خواستی از لانه محقرم ٬ کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی درعرش طنین اندازشد وفرشتگان مه سربه زير انداختن.

خداگفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی ٬ باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو

از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.

خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

---سلام به سلامتی باغچه که خاکش منم 

گلش تویی٬وخارش هرچه نامرده

 

 

                                           

 

 

 

 

 

 

 

خدايا صدايت مي كنم.....

مگه نمي خواي صدامو بشنوي

مگه نمي گي

اگر گم كرده اي كليد استجابت را

بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

خدايا گم كردم....به خدا گم كردم


دلبسته ام مرا زسر خویش وامکن

از من مرا جدا کنو از خود جدا مکن

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر

گویم گرفته ای زعنایت رها مکن

درمان درد من نبود غیر درد عشق

این درد را زلطف بیفزا دوا مکن...

 

*حبیبی یا حسین*

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط تک ستاره   |