تبليغاتX
فلسفه .....زیستن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط تک ستاره   | 

خدا حافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام خدا حافظ به شرطي كه بفهمي تر شده شمام خدا حافظ كمي غمكين به ياد

اسموني كه من و از شم تو مي ديد

اه فتم خداحافظ نه اينكه رفتنت سادس نه اينكه مي شه باور كرد دوباره اخر جادس

خدا حاقظ واسه اينكه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همين رسم اين دنيا

   چرا نمی فهم  که اگر  خداوند عزیز ترین و صمیمی ترین دوست من است پس چرا با او به زبان عشق سخن نمی گویم؟
چرا نمی فهمم پاسخ خداوند در برابر دعاهایم به چهار گونه است
پاسخ مثبت است یعنی آن را اجابت می کند
پاسخ منفی است
منتظر باش
چیز بهتری برای تو وجود دارد
چرا نمی فهمم بهترین لحظه برای دعا الان است؟
چرا نمی فهمم خداوند دعایی دلی را قبول می کند که نفرت و خشم و کینه در آن جایی ندارد
چرا نمی فهمم خداوند توان درک پیام های معنوی اش را تنها به کسانی می دهد که درهای قلبشان را به سوی او باز کرده اند

تصوري داشتم ...

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

يكي متعلق به من و ديگري به خدا

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

به جاي پا روي شن نگاه كردم

ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم.

خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست

چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي

خدا فرمود: فرزند عزيزم

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني

در آن لحظات تو را بدوش كشيدم

يزي كه جان عشق را نجات داد

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميكردند. شادي،غم،غرور،عشق و...

روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.پس همه ي ساكنين جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند.

اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت:

آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: خير نمي تواني. من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.

عشق گفت: لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر.

غرور گفت: نمي توانم. تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني.

غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم.

غم با صدايي حزن آلود گفت: آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.

ناگهان صدايي مسن گفت: بيا عشق . من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.

وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه

چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.

عشق از علم پرسيد: او كه بود؟

علم پاسخ داد: او زمان است.

عشق گفت: زمان! اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط تک ستاره   | 
          عشق یعنی:<خواستن امانگفتن/سوختن اماساختن/طغیان دل امالب فروبستن/باچشم سخن گفتن باحسرت سکوت کردن/راز رازی که حتی معشوق تیزنداند/خواستن برای دوست/زیستن برای دوست/بودن برای دوست/مردن برای دوست/بی آنکه باشی وبخواهی که باشی/گوش دادن به آوای دل انگیزموسیقی/وضوباقطرات اشک/روزی بی صدا  بارسفربستن ورفتن/پرستش بدون چشمداشت/نیایش بدون خواهش ستایش بی صدا/رفاقت بی صدا/صداقت بی ریا/چون خورشیدتابیدن برشبهای دوست وچون برف ذوب شدن برغمهای دوست/.......................                                                                                     عاشقت خواهم ماندبی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درددل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی درآغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی درتوذوب خواهم شدبی هیچ حرارتی اینگونه شایداحساسم نمیرد.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط تک ستاره   |