تبليغاتX
فلسفه .....زیستن.

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت ؟

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن.

و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  

خداوند به او داد .

گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد .

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود .

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم . 

خداوند گفت باز هم بخواه .

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست

                                                         در نگاه و لبخند دیگران

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
  آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
  پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
  تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
  اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
  پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
  " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

زيباترين شروع : بسم الله

زيباترين خاك : تربت امام حسین(ع)

زيباترين دين : اسلام

زيباترين بانگ : تكبير

زيباترين خانه : كعبه

زيباترين پارسا : حضرت علي (ع )

زيباترين استاد : امام صادق ( ع )

زيباترين شهيد : امام حسين ( ع )

زيباترين غنچه : علي اصغر

زيباترين حركت : شهادت

زيباترين سرمايه : زمان

زيباترين پرچمدار : عباس

زيباترين جوان : اسماعيل

زيباترين ندا : فطرت

زيباترين رحمت : باران

زيباترين عهد : وفا

زيباترين زينت : ادب

زيباترين ناله : نيايش

زيباترين بيابان : عرفات

زيباترين جنگ : جنگ نفس

زيباترين كلام : لااله الاالله

زيباترين ميعاد : معاد

زيباترين انسان : پيامبر

زيباترين ستون : دين

زيباترين آواز : اذان

زيباترين  مادر : فاطمه

زيباترين منتقم : حضرت مهدي ( ع  )

زيباترين حرف : حرف  حق

زيباترين  سخنگو : زينب ( ع  )

زيباترين بنا : ابراهيم ( ع  )

زيباترين چشمه  : زمزم

زيباترين كوشش : في سبيل الله

زيباترين دوست : كتاب

زيباترين شب : قدر

زيباترين آغوش : آغوش مادر

زيباترين ابزار : قلم

زيباترين زنداني : موسي بن جعفر( ع  )

زيباترين زمين : كربلا

زيباترين لحظه : پيروزي

زيباترين سوره : حمد

زيباترين عمو : ابوالفضل( ع  )

زيباترين صابر : ايوب ( ع  )

زيباترين مهاجر : هاجر( ع  )

زيباترين عمل : عبادت

زيباترين قرباني : اسماعيل( ع  )

زيباترين معلم : انبيا 

زيباترين سنگ : حجرالاسود

زيباترين نيكي : نيكي به پدر و مادر

زيباترين روز : جمعه

زيباترين كلمه : محبت

زيباترين پيرمرد : حبيب بن مظاهر

زيباترين ذكر : صلوات      پس برمحمد(ص)وآل پاکش زیباترین ذکررابگو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و

چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و

چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

   
 

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا

با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری .      

                                                                     دکتر علی شریعتی


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

 

     
 

نیاز.....

 

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت                                   ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.                          پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می‌زد.                                       پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست،                                       او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم‌هایش را باز کرد و سایه                                         پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود. بیمار سکته قلبی                                    کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند. پیرمرد به آرامی                               دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم‌هایش                               را بست. پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد                          تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت, در حالی که مرد جوان                         دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می‌داد.

نزدیکی‌های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه                              اضطراری را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت                       ولی او از دنیا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد کی بود؟!                   پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!مرد جوان گفت: نه، دیشب که                         برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که              دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.پرستار با تعجب پرسید:                                        پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟

مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می‌خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند،                           ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار                          است که نمی‌تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می‌دانستم که او                               در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

مرد کور

 

روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را                   در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد:                                             "من كور هستم لطفا كمك كنيد."

روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت.                                فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت                                 و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت،                                           آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او                         گذاشت و آنجا را ترك كرد.

عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه                                 كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي                        قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه                                                         بر روي تابلو چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود،                                                        من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي                                          زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي                           خوانده مي‌شد: "امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست                  در پیش عنایت تو یک برگ گیاست

هر چند گناه ماست کشتی کشتی                  غم نیست که رحمت تو دریا دریاست
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 
چه قدرمدت زمان زیستن کم است فقط فاصله اش به اندازه یک اذان و اقامه است تا نماز.

وقتی انسان به دنیا میاد براش اذان میخونند

و وقتی هم از دنیا میره سر قبرش براش نماز میخونند

زندگی خیلی کوتاه فاصله بین نماز اذان خیلی کمه

خدای مهربانم پس دراین مدت کوتاه هم ما را تنها نگذار وبه خودمان هم وا مگذار. چون توبینهایتی 

کریمی وهمتایی نداری و............. و ازهمه مهمتر تو پروردگارمایی ومابنده تو. پس به عزت وعظمتت 

قسم وبه ذات کبریاییت قسم پس مواظب ما باش. 

ميدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جايی که ميری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .

تو تنها نيستی . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذری،

قلب ميزارم که جا بدی، اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدونی برميگردی پيشم.                               

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

عشق

عشق یعنی پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا

عشق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا

عشق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر گشتن روح و بدن

عشق یعنی صیقل زنگار دل دیدن اسرار غیب در جام دل

یک دسته گل محمدی برای تو

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر
عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
خودخواهانه ترين كلمه "من" است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه "ترس" است ... با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه "طمع" است ... آن را بكش.
سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه "حسرت" است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير.
محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد آن نباش.
لطيف ترين كلمه "لبخند" است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه "تفاهم" است .... آن را ايجاد كن.
سالم ترين كلمه "سلامتي" است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه "رفاقت" است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه " راستي" است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه "دورويي"است ... يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه "احترام" است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه " آرامش" است ... به ان برس.
عاقلانه ترين كلمه "احتياط" است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه "محدوديت" است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه "غير ممكن" است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه "شتابزدگي" است ... مواظب پُلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه "ناداني" است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه "اضطراب" است ... ان را ناديده بگير.
صبورترين كلمه "انتظار" است .... منتظرش بمان.
قشنگ ترين كلمه "خوشرويي" است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه "وفاداري" است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه "گوشه گيري" است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
و هدفمند ترين كلمه "موفقيت" است.... پس پيش به سوي آن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط زهره نایمیرک  |